چه کرده ای تو با دل من لعنتی؟





که هنوز هم




بعداز این همه زمان




این همه آمد و شد





این همه زندگی




دلم با لبخندت میلرزد...




موقع یادآوری خاطراتت




نبضم گاه گاه میایستد ...





و من




حرفه ای تر از همیشه




نبودنت را بازی میکنم





شاد بازی میکنم




با یک لب و هزارخنده بازی میکنم





اما بازی میکنم





بازی کردن میفهمی یعنی چی؟






یعنی شبها تو و یک بالش خیس






تو و یک حسرت بزرگ در دل





تو و یک خارکوچک در دل


.


.


.


کاش لحظه ای حال مرا بفهمی...







چه کردی تو با دل من لعنتی؟