..........

نمـــــیـدانــــی،


چه دردی دارد !


وقـــتـی ..


حــــالـم ..


در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …

باران...

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ...

به کسی توجه نمی کنه ...

از کسی خجالت نمی کشه ...

می باره و می باره و ...

اینقدر می باره تا آبی شه ...

‌آفتابی شه ...!!!

کاش ...

کاش می شد مثل آسمون بود ...

کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ...

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

شعری از کاظم خوشخو

نزدیکم بیا

 

بخند و بگو سیب

 

تا جاذبه بیفتد به جانم

 

از نیروی لبخند تو

 

!!!

گاهی بی صدا نگاهت میکنم …

 

مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی،

 

شاید اگر بغضم فرو نشیندصدایت کنم

سکوت...

گاهی لحظه های سکوت



پرهیاهو ترین دقایق زندگی هستند



مملو از آنـچه می خواهیم بگوییم



ولی نمی توانیم بگوییم …

دلم...

دلم پُر است

 

پُر پُر پُر

 

آنقدر که گاهی

 

اضافه اش از چشمانم میچکد